خرید بک لینک
امروز درحالی که مثل روزهای معمولی دیگه شروع شد، سرکار تقریبا به بیحوصلگی و خیلی مِلو کار کردن و انتظار برای پایان تایم کاری گذشت، بعد از مکالمهی پر از غیبت با یاسمین ( که معمولا از مورد علاقهترین زمان روزمه) ، قصد داشتم ظهر زودتر برگردم خونه که بابام زنگ زد و گفت که رفته پلاکت اهدا کنه و گفتن که مایع خونت چربه! راستش خیلی سینوسی سطح استرسم دیگه بالا و پایین نمیشه ولی خب، نگران شدم و سریع رفتم آزمایشگاه که درمورد آزاد آزمایش دادن و هزینهش سوال بپرسم، اینکه به عنوان پرسنل خیلی خوب جواب دادن بهم و راهنمایی کردن به عنوان بخشی از امروز حس خوبی داشت، حس اینکه میتونم کاری بکنم! "شاید اعتیار!؟"تا اینکه رفتم انتقال خون، کار بابام تموم شده بود، خسته بودم، ولی دیدنش وسط روز حس خوبی بود:))و اما!...رفتم خودمم خون بدم! اول از همه که فهمیدم عههههه گروه خونی من O+ عه و نه A+و بعد حالم بد شد! کلا 10 دقیقه خون دادم، یک ساعت و نیم بهم رسیدگی کردن تا حالم خوب بشه قشنگ مثل اون جُک عه شده بودم که میگفتن طرف میره خون بده یه کیسه خون میده دوتا بهش میزنن که حالش خوب شه میگن این طرفا هم پیدات نشه:))))خلاصه که اینجوری!!!پ.ن آخر شبی: مامان جون و آقاجون اومدن یه نیم ساعتی نشستن و کلی حرف زدیم! درسته که احتمالا بعدا از توش حرف درمیارن:| ولی خب! خوش گذشت!دوشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۱۷ ♦ 23:46 ♦ Sky ♦

برچسب: نویسنده: روژان کریمی تاريخ: يکشنبه 13 خرداد 1403 ساعت: 14:37

صفحه بندی